[ اَ بو یَ یا ] (اِخ) کنیت ملک الموت. (مهذب الاسماء). عزرائیل. کنیت مهتر عزرائیل. (مؤید). بویحیی : به تیغ عشق شو کشته که تا عمر ابد یابی که از شمشیر بویحیی نشان ندهد کس از احیا. سنائی. ...
لغتنامه دهخدا
[ اَ بو یَ یا ] (اِخ) محدث است. او از عبداللََّه بن عمرو و از او هلال بن یساف روایت کند.
[ اَ بو یَ یا ] (اِخ) ابن عمر و ابن ابی عقرب. تابعی است. او از ابن عمر و از او ربیعةبن کلثوم روایت کند.
[ اَ بو یَ یا ] (اِخ) ابن منده. رجوع به عبداللََّه بن منده و بنومنده شود.
[ اَ بو یَ یا ] (اِخ) ابوبکر چهارمین از پادشاهان بنی مرین در مراکش (۶۴۲ -۶۵۶ هـ . ق.).
[ اَ بو یَ یا ] (اِخ) احمدبن داود فرزی. جرجانی. رجوع به ابویزید فرزی... شود.
[ اَ بو یَ یا ] (اِخ) الأنصاری. رجوع به زکریابن احمدبن محمدبن یحیی بن عبدالواحدبن عمر اللحیانی الهیتانی صاحب تونس، و رجوع به روضات الجنات آخر ص ۲۹۹ شود.
[ اَ بو یَ یا ] (اِخ) الباوردی. یکی از علماء ریاضی. رجوع به تاریخ الحکماء قفطی چ لیپزیک ص ۲۸۸ س ۲ شود.
[ اَ بو یَ یا ] (اِخ) البطریق. رجوع به ابویحیی بن البطریق و رجوع به تاریخ الحکماء قفطی چ لیپزیک ص ۲۴۲ س ۱۰ شود.
[ اَ بو یَ یا ] (اِخ) حاجری. کنیت دیگر ابوالفضل حاجری عیسی بن سنجربن بهرام بن جبریل بن خمارتکین بن طاشتکین اربلی ملقب بحسام الدین. او با ابن خلکان معاصر و دوستی داشته و شاعری شیرین سخن ...
کاربر گرامی، میتوانید پیشنهاد خود را در مورد این واژه ارسال نمایید.